ادمك اخر دنياست بخند
باد درخت خاطراتم را می لرزاند و من٬! خیره کنان فقط می نگرم. از میان تک تک این برگها انگار خاطرات شیرینم به زردی رفته و کم کم سست شده اند. خاطرات تلخ گویا سبزی و طراوت خود را حفظ کرده اند. یک به یک برگهای زرد با وزش باد به زیر پای می افتند. با عبور هر رهگذر از خاطرات زیبای من فقط خش خش به جای می ماند. فقط می نگرم و حسرت روزها در دلم می ماند. چه زود گذشت خاطرات خوب.
وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد.به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه.اما اون توجهی به این مساله نمی کرد.آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست.من جزومو بهش دادم.بهم گفت "متشکرم". میخوام بهش بگم،میخوام که بدونه، من نمی خوام فقط "داداشی"باشم.من عاشقشم.اما...من خیلی خجالتی هستم...علتش رو نمی دونم. تلفن زنگ زد.خودش بود.گریه می کرد.دوست پسرش قلبش رو شکسته بود.نمی خواست تنها باشه.از من خواست که برم پیشش.من هم این کار و کردم.وقتی کنارش نشسته بودم تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود.آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه.بعد از دو ساعت دیدن فیلم و خوردن سه بسته چیپس خواست بره که بخوابه.به من نگاه کرد و گفت "متشکرم". میخوام بهش بگم،میخوام که بدونه، من نمی خوام فقط "داداشی"باشم.من عاشقشم.اما...من خیلی خجالتی هستم...علتش رو نمی دونم. روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد.گفت:قرارم بهم خورده،اون نمی خواد با من بیاد.من برای مراسم با کسی قرار نداشتم.ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم اگه زمانی برای رفتن به جشن هیچ کدوممون همراه نداشتیم با هم دیگه باشیم درست مثل یه "خواهر و برادر".ما هم با هم به جشن رفتیم.من پشت سر اون کنار در خروجی ایستاده بودم.تمام هوش و حواسم به اون چشمان همچون کریستالیش بود.آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو می دونستم.به من گفت:"متشکرم.شب خیلی خوبی داشتیم". یک سال گذشت...بدون این که بتونم حرف دلم رو بزنم.روز فارغ التحصیلی فرا رسید.روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره.من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها شده بود اما اون به من توجهی نمی کرد.می خواستم عشقش متعلق به من باشه.با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی با گریه کنار من اومد و آروم گفت تو بهترین "داداش" دنیا هستی.متشکرم. میخوام بهش بگم،میخوام که بدونه، من نمی خوام فقط "داداشی"باشم.من عاشقشم.اما...من خیلی خجالتی هستم...علتش رو نمی دونم. اون دختره حالا داره ازدواج می کنه.من روی صندلی نشستم.صندلیه ساق دوش توی کلیسا."بله"رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد.با مرد دیگه ای ازدواج کرد.من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه اما اون این طوری فکر نمی کرد.اما قبل از این که از کلیسا بره رو به من کرد و گفت:تو اومدی."متشکرم". میخوام بهش بگم،میخوام که بدونه، من نمی خوام فقط "داداشی"باشم.من عاشقشم.اما...من خیلی خجالتی هستم...علتش رو نمی دونم. سال های خیلی زیادی گذشت.به تابوتی نگاه می کنم که دختری که من رو "داداشی" خودش می دونست توش خوابیده.فقط دوستان دوران تحصیلیش دور تابوت هستن.یه نفر داره دفتر خاطراتش رو می خونه.این چیزیست که او در دوران تحصیلیش نوشته بود: "تمام توجهم به اون بود، آرزو می کردم که عشقش برای من باشه اما اون توجهی به این موضوع نداشت.می خواستم بهش بگم.می خواستم بدونه.نمی خوام فقط برام یه "داداشی" باشه.همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره...من عاشقش هستم.اما من خجالتیم...نمیدونم...
در این شهر صدای پای مردمی است که همچنان که تورا میبوسند... طناب دار تورا میبافند... مردمی که صادقانه دروغ میگویند و خالصانه به تو خیانت میکنند... در این شهر هرچه تنها تر باشی پیروز تری...
خسته ام
❦❧خودت را در آغوش بگیر و بخــــــــواب !
هیچ کس آشفتگی ات را شانـــــه نخواهد زد ! این جمع پر از تنــــهاییست… |
About![]()
سلام ای رهگذران عاشق ................ خوش اومدین قدم رنجه فرمودیدا رو تخم چشم ما گذاشتید.......... هزاران تشکر .............. هزاران عشق فدای یک تار موی شما............... فقط محض اطلاع من ادم شادی هستم که اینجور مطالب رو خیلی دوس دارم مث شما (البته منظورم اینه که شما رو به اندازه ی مطالب دوس دارم .......... راستی من عاشق ماشق هم نیستم........مرسی دوستون دارم........
Home
|